ایران با فشار و تهدید وارد مذاكره نمی‌شود

رئیس‌جمهور آمریكا در تمام دوران فعالیت خود چه در تجارت و چه در سیاست بر یك الگوی مشخص تكیه كرده است؛ فشار حداكثری برای شكستن اراده طرف مقابل. اما آیا این رویكرد در برابر ایران كارساز است؟

1405/02/02
|
07:00

درك رفتار ایران در عرصه سیاست خارجی بدون فهم عمیق از پیوند میان فرهنگ، تاریخ و راهبرد، عملا ناممكن است. این همان نقطه‌ای است كه بسیاری از سیاست‌گذاران آمریكایی و به‌ویژه دونالد ترامپ در آن دچار خطای محاسباتی شده‌اند. فرض اصلی آن‌ها ساده است: افزایش فشار، بالا بردن هزینه‌ها و القای فوریت زمانی، طرف مقابل را به عقب‌نشینی وادار می‌كند. این الگو شاید در بسیاری از پرونده‌های تجاری یا حتی برخی منازعات سیاسی كارآمد بوده باشد، اما در قبال ایران نه‌تنها جواب نمی‌دهد، بلكه اغلب نتیجه‌ای معكوس تولید می‌كند.

مسئله فقط یك اختلاف تاكتیكی نیست؛ با یك ناهماهنگی عمیق در سطح «درك از جهان» مواجهیم. ترامپ در تمام دوران فعالیت خود چه در تجارت و چه در سیاست بر یك الگوی مشخص تكیه كرده است: فشار حداكثری برای شكستن اراده طرف مقابل. در این چارچوب، «زمان» یك سلاح است؛ هرچه فشار بیشتر و مهلت‌ها كوتاه‌تر شود، احتمال تسلیم طرف مقابل افزایش می‌یابد. این همان منطقی است كه پشت بسیاری از تصمیمات او در قبال ایران قرار داشت: تحریم‌های سنگین، تهدیدهای علنی و نمایش‌های رسانه‌ای برای ایجاد حس فوریت.

اما ایران اساسا در این بازی، با قواعد دیگری بازی می‌كند. در ذهنیت راهبردی ایران، «زمان» نه یك محدودیت، بلكه یك دارایی است. مفهوم «صبر استراتژیك» كه بارها در ادبیات رسمی و غیررسمی ایران تكرار شده بازتاب یك نگاه تاریخی است. كشوری با سابقه‌ای چند هزار ساله كه از دل بحران‌ها و فشارهای خارجی متعدد عبور كرده، به‌سادگی تحت تأثیر ضرب‌الاجل‌های كوتاه‌مدت قرار نمی‌گیرد. در این چارچوب، هرچه طرف مقابل بی‌صبرتر شود، نشانه‌ای از موفقیت تلقی می‌شود، نه ضعف.

به بیان دیگر، آنچه واشنگتن «افزایش فشار» می‌نامد، در تهران به‌عنوان «نشانه اضطرار طرف مقابل» تفسیر می‌شود. این مسئله وقتی با عنصر فرهنگ تركیب می‌شود، ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌كند. در فرهنگ ایرانی، مذاكره یك تعامل مبتنی بر احترام متقابل است. ادبیات، لحن و نحوه مواجهه طرف مقابل، نقشی تعیین‌كننده در شكل‌گیری فضای گفت‌وگو دارد. تهدید و تحقیر نه‌تنها انگیزه‌ای برای امتیاز دادن ایجاد نمی‌كند، بلكه به‌طور مستقیم به مقاومت بیشتر منجر می‌شود.

در چنین بستری، وقتی رئیس‌جمهور آمریكا به‌طور علنی از «به زانو درآوردن» ایران سخن می‌گوید، یا از ادبیاتی استفاده می‌كند كه بیشتر به فضای رقابت‌های تجاری شباهت دارد تا دیپلماسی، نتیجه قابل پیش‌بینی است: بسته شدن فضای مذاكره.

مسئله فقط این نیست كه ایران زیر فشار مذاكره نمی‌كند؛ بلكه مهم‌تر از آن، این است كه «مذاكره تحت فشار» را اساسا بی‌معنا می‌داند. از نگاه تهران، مذاكره زمانی معنا پیدا می‌كند كه طرفین در موقعیتی نسبتا برابر و با حفظ حداقلی از احترام متقابل وارد گفت‌وگو شوند. این نكته، یكی از كلیدی‌ترین تفاوت‌های ادراكی میان دو طرف است.

در واشنگتن، موفقیت اغلب با دستاوردهای قابل نمایش سنجیده می‌شود: یك توافق رسمی، یك امضای تاریخی، یا یك بیانیه مشترك. اما در تهران، تعریف موفقیت می‌تواند كاملا متفاوت باشد. ایستادگی در برابر فشار، حفظ خطوط قرمز و جلوگیری از تحمیل خواسته‌های طرف مقابل، خود به‌تنهایی یك «پیروزی» محسوب می‌شود حتی اگر هیچ توافقی حاصل نشود. چرا كه در فرهنگ ایرانی هر گونه توافقی باید با حفظ سه اصل عزت، حكمت و مصلحت همراه باشد. در غیر این صورت امضای توافق در شرایط فشار هیچ دستاوردی برای مردم ایران به همراه نخواهد داشت. این تفاوت در تعریف موفقیت، باعث می‌شود كه دو طرف حتی در صورت ورود به مذاكره، درك مشتركی از هدف نهایی نداشته باشند.

از این منظر، سیاست فشار حداكثری ترامپ از ابتدا با یك تناقض درونی مواجه بوده است. او تلاش می‌كرد با افزایش هزینه‌ها، ایران را به میز مذاكره بكشاند، اما همزمان شرایطی را ایجاد می‌كرد كه از نگاه ایران، هرگونه مذاكره به‌معنای تسلیم تعبیر می‌شد. نتیجه چنین رویكردی، نه پیشرفت در مذاكرات، بلكه قفل شدن كامل مسیر دیپلماسی بود.

نكته مهم دیگر، برداشت متفاوت دو طرف از مفهوم «فوریت» است. در الگوی ذهنی ترامپ، ایجاد حس اضطرار در طرف مقابل یك ابزار كلیدی است. این همان منطقی است كه در معاملات تجاری نیز به‌كار می‌رود: اگر طرف مقابل احساس كند زمانش رو به پایان است، سریع‌تر امتیاز می‌دهد.

اما در مورد ایران، این فرض كاملا برعكس عمل می‌كند. ایران نه‌تنها از طولانی شدن روندها هراسی ندارد، بلكه در بسیاری از موارد، آن را به نفع خود می‌داند. گذر زمان می‌تواند معادلات منطقه‌ای و بین‌المللی را تغییر دهد، ائتلاف‌ها را تضعیف كند و فشارها را فرسوده سازد. در چنین شرایطی، عجله برای رسیدن به توافق بیشتر به ضرر ایران تلقی می‌شود تا به نفع آن.

به همین دلیل است كه هرچه طرف آمریكایی بر ضرب‌الاجل‌ها و تهدیدها تأكید می‌كند، فاصله با تهران بیشتر می‌شود. این شكاف، تنها ناشی از اختلاف منافع نیست؛ بلكه ریشه در اختلاف در «ادراك از بازی» دارد. آمریكا تصور می‌كند در حال اعمال فشار برای رسیدن به یك توافق بهتر است، در حالی كه ایران این رفتار را به‌عنوان نشانه‌ای از ضعف و بی‌ثباتی طرف مقابل می‌بیند. در نتیجه، نه‌تنها انگیزه‌ای برای امتیاز دادن شكل نمی‌گیرد، بلكه مقاومت تقویت می‌شود.

در چنین فضایی، این پرسش اساسی مطرح می‌شود: آیا اساسا می‌توان با همان ابزارهایی كه در سایر پرونده‌ها كارآمد بوده‌اند، با ایران نیز به نتیجه رسید؟ پاسخ، با توجه به تجربه‌های گذشته، چندان امیدواركننده نیست.

دنی سیترینوویچ، پژوهشگر موسسه مطالعات امنیت ملی اسرائیل و افسر اطلاعاتی پیشین در یادداشتی تاكید كرده است كه اگر قرار باشد مسیری برای كاهش تنش و رسیدن به تفاهم شكل بگیرد، این مسیر ناگزیر از یك تغییر بنیادین در رویكرد است. نخستین گام، پذیرش این واقعیت است كه ایران یك بازیگر «متعارف» به معنای كلاسیك آن نیست و به همان اندازه نیز به فشارهای غیرمتعارف، پاسخ‌های غیرمنتظره می‌دهد. گام دوم، كنار گذاشتن تصور «برد سریع» است. در پرونده ایران، هیچ راه‌حل فوری و نمایشی وجود ندارد. هرگونه پیشرفت، نیازمند زمان، صبر و تعامل مستمر است دقیقا همان عناصری كه در رویكرد ترامپ كم‌رنگ یا غایب بوده است.

واقعیت این است كه سیاست فشار و تهدید در قبال ایران نه‌تنها كارآمد نیست، بلكه اغلب به تعمیق شكاف‌ها منجر می‌شود. این مسئله یك مشاهده تجربی است كه بارها در سال‌های اخیر تكرار شده است. ترامپ این واقعیت را درك نكرده یا شاید نمی خواهد درك كند. او با همان ذهنیتی كه در معاملات تجاری موفقیت‌هایی برایش به همراه داشت، وارد یكی از پیچیده‌ترین پرونده‌های سیاست خارجی شده است. اما ایران نه یك شركت تجاری است و نه یك طرف مذاكره كه با افزایش هزینه‌ها به‌سرعت به میز گفت‌وگو بازگردد و امتیاز بدهد. در اینجا قواعد بازی متفاوت است و تا زمانی كه این تفاوت درك نشود، هر تلاشی برای كشاندن ایران به پای میز مذاكره از طریق فشار و تهدید، بیش از آنكه به نتیجه نزدیك شود، از آن دورتر خواهد شد.

دسترسی سریع